سر قولش ایستاد، اما بدون سر/ شهیدی که فرزند خود را ندید
او رفت اما طبق قولی که داده بود، برگشت، این بار سر در بدن نداشت، با سر جدا، چون اباعبدالله الحسین تشییع و بدن بی سرش به خاک سپرده شد. بعد از بازگشتش فرزندمان به دنیا آمد، آمدنش آنقدر زیبا بود و استقبالش آنقدر گسترده که اولین شهید گلزار شهدای کهوردان شد.
لامـــــــــرود - همسر شهید مژده و مادر سه فرزند شهید: تنها شهدا هستند که می توانند از شهدا بگویند، و خون این شهدا بود که سربداران را به مسلخ عشق و وادی شهادت کشاند، علم شهیدی که می افتاد صدها نفر به دنبال بلند کردن آن علم می دویدند، و هنگامی که خون شهیدی بر زمین می ریخت هزاران خونخواه به جنگ با دیو سیاه متجاوز بر می خواست.
شهید حمزه مژده علم شهیدی را بلند کرد و با شهادتش هیچگاه علمش بر زمین نیافتاد، او کارگر سخت کوش آهنگری بود، که خیلی زود به خونخواهی برادران شهیدش راهی جبهه ها شد تا با نثار خون خود خفته ها را بیدار کند، که چرا نشسته اید؟! دشمن در خانه شماست.
اوایل جنگ بود، هنوز سازماندهی و تبلیغات وسیعی در اعزام مردمی به جبهه ها نشده بود، حمزه اهل روستایی دور افتاده در جنوبی ترین نقطه استان فارس، شاگرد آهنگری و جوشکاری بود که برای ارتزاق و معاش حلال، تمام روز را کار می کرد و شبها خسته به خانه برمی گشت، خبر شهادت یکی از آشنایان که پیرمردی سالخورده بود او را به تشییع جنازه اش در روستای هم جوار کشاند.
شهید مژده، در آن تشییع با شکوه وقتی عظمت مشایعت و قدردانی مردم از مقام رفیع شهادت را با چشم مشاهده می کند، و می بیند که پیرمردی سالخورده با آن چهره فرتوت و چروکیده، از همه چیز خود گذشته و برای دفاع از کشور به جبهه ها عزیمت کرده و خیلی زود به درجه رفیع شهادت نائل آمده اس
برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی
برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی